
من بد سرشتم
تسلیم سرنوشتم
روزی که رقم خورد سرنوشتم
واسه بیداری یه عشق بی انتها می نوشتم
ولی روزگار با من سازگار نبود
واسه من جایی تو این دنیا نبود
روزگار اخمی به چهره زد و گفت
به چشمای گریونم نگاه کرد و گفت
دیگه تمومه روزای خوش عاشقی
باید نگاه کنی به گلهای خشک رازقی
منم با چشمای گریون فکر کردم به انتهاش
تا روزگار پشیمون بشه از گفته هاش
روزهای پاییز جوونیم اومد و گذشت
ولی این روزها مثل یه عمر گذشت
کاش خیالم راحت میشد از حرفای روزگار
کاش خط می کشیدم به دورش با یه پرگار
دیگه توان غصه خوردن ندارم
دیگه وقتی واسه کارهام ندارم
تموم وقتم شده غصه و غم
کاش تموم بشه کم کم..................
نوشته شده توسط یه دختر تنها (آرمیتا) در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 0:41 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی
تولد همه خوبيهاست
تولد تمام زيباييهاي زندگي امروز روز توست....
امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را خواهم آورد....
وبلاگ قشنگم تولدت مبارک...
نوشته شده توسط یه دختر تنها (آرمیتا) در یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت 12:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

چرا وقتی که آدم تنها میشه ...
غم و غصش قد یه دنیا میشه!
میره یه گوشه ی پنهون میشینه ...
اونجارو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه ...
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در میزنه!
یاد اون شبها میوفتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم منو یار!
می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه
دل این آدما زشته، دیگه زیبا نمیشه
این بالا باد داره زاغ ابرارو چوب می زنه!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY